![]() |
![]() |
|
رئیس آدم بره سفر بعد طوطیشو بسپره به آدم بعد آدم مجبور بشه بخاطر آب و دونه طوطیه 5 شنبه بره سر کار!!!!!!! آخخخخخخ زور داره :( پ.ن: هیچوقت به رئیستون نگین طوطی دارین. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 شهریور1389ساعت 10:32 توسط بهناز |
|
|
تا نشستم تو ماشین و کتاب زبانو تو دستم دید تندی پرسید: ببخشید کجا کلاس میرید؟
منم با من من گفتم: آریانپور (خیلی از حرف زدن با راننده های تاکسی استقبال نمیکنم) بعدش شروع کرد به انگلیسی حرف زدن با چه لهجه عالییی. یهو جا خوردم، تا از میدان نوبنیاد برسیم حسنیه ارشاد برام گفت که دانشجوی فوق لیسانس موسیقی دانشگاه تهرانه و نوازنده ترومپت و پیانو،(همیشه حس احترام دارم برا نوازنده ها، حتی با این که خودم یه وقتی پیانو میزدم ولی برام دست نیافتنیند) برای رفتن به خارج و ادامه تحصیل فعلا مجبوره این کارو بکنه تا پول جمع کنه. کلی راهکار خوب و مثبت داد برای پیشرفت زبان تو اون زمان کم با این که شاید خودم بیشترشو میدونستم ولی وقتی تو مقصدم کرایه رو بهش دادم و با یک Nice to meet you پیاده شدم احساس این که اه چقدر حرف زد نداشتم، احساس خوبی از هم صحبتی با یه راننده تاکسی نوازنده ترومپت داشتم. رفتم تو کلاس برا همه دوستام تعریف کردم که یه نوازنده ترومپت منو امروز سوار کرد. پ.ن: 1. از آخرین باری که اینجا چیزی نوشته بودم 1 سال و 5 ماه و 2 روز میگذره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 2. یعنی انقدر پیر شدم (1 سال و 5 ماه و 2 روز) چقدر عمر زود میگذره ها!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 شهریور1389ساعت 23:55 توسط بهناز |
|
|
دست و دلم به هیچ کاری نمیره.هزار تا کار و برنامه دارم ولی در حالت standby موندم.از از دست دادن متنفرم کاش میشد هرگز چیزی یا کسی رو از دست نداد آدم احساس میکنه اون همه انرژی که گذاشته تلف شده و خودش فرسوده. پ.ن: میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست با این اوضاع خدا بقیشو به خیر کنه!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 9:6 توسط بهناز |
|
|
وقتی که تصمیم گرفتم این صفحه رو درست کنم فکر میکردم خیلی حرفها دارم که میتونم اینجا بگم یا بنویس یا این که نوشتن از چیز هایی که تو دلمه خیلی آسونتر از گفتنشونه ولی حالا میبینم که انگار به اون آسونی که من فکر می کردم نیست اصلاْ.ولی میخوام تو سال جدید سعی کنم خودمو به حرف زدن و نوشتن عادت بدم. پ.ن: ۱.دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور ۲. چرا عید امثال اینجوریه؟ ۳.عیدتون مبارک |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 10:31 توسط بهناز |
|
|
گاهی وقتها انقدر پر از انرژیم انقدر سرشار از زندگیم که فکر میکنم میتونم دنیا رو عوض کنم. هر چیزی که بخوام میتونم به دست بیارم ولی چند ساعت بعدش یا روز بعدش یه حالیم که اگر بهم بگن همین الان میمیری بدون هیچ حسرت و غمی با کمال میل از نبودن استقبال مبکنم . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 9:2 توسط بهناز |
|
|
دارم خودکشی میکنم.نه از اون خودکشی ها. خودکشی عاطفی-دردش از خودکشی فیزیکی خیلی بیشتره. یه راهی سراغ ندارین که بشه یکدفعه راحت شد؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 10:46 توسط بهناز |
|
|
سرگردانم نمیدونم چه باید بکنم، بین منطق و دوست داشتن گیر افتادم، الان 4 ساله که با هم دوستیم تقریبأ از همه چیز هم خبر داریم هر کار کوچیکمون رو به هم میگیم. همه غم ها و شادی ها دلتنگی ها و دلخوری ها، از اینکه کی از خواب بیدار میشیم کی میخوابیم، چی دوست داریم چی دوست نداریم و ..............ولی حالا انگار چند وقته حرف هم رو نمیفهمیم هر حرف مون باعث دلخوری طرف مقابل میشه. همیشه بهش میگفتم: وحشت دارم از روزی که باعث آزار هم بشیم و انگار الان به اون روز رسیدیم. میگه: باید بریم پیش یک مشاور بفهمبم مشکل از کجاست ولی من انگار یه جوری دلزدم نمیدونم چیکار کنم ترکش کنم یا بمونمو با هم دوباره بسازیم؟ فکر میکنم به هم نمیایم خیلی چیزها هست که توش با هم اختلاف نظر داریم که فقط این علاقه زیاد نمیزاشته بهش فکر کنیم و ببینیمشون! ولی آخه تحمل دوریش برام خیلی سخته از همین الان دلم براش تنگ شده، آخه آدمی که 4 سال تو تک تک لحظات زندگیم بوده حالا اگه یک دفعه نباشه چیکار کنم؟ (مثل وقتی میمونه که دندون جلوییهای آدم می افته چقدر جاش خالی میشه تو صورت آدم ) نبودنش همونقدر جای خالی تو وجودم میزاره. یه بار بهم گفت: من و تو الان قدر هم رو نمیدونیم باید سالها بگذره و بریم با آدم های دیگه زندگی کنیم بعد به این نتیجه برسیم که فقط کنار هم به آرامش میرسیم اونوقت برگردیم کنار هم (مثل فیلم ها) کاش بتونم تصمیمی بگیرم که هیچوقت از گرفتنش پشیمون نشم کاش....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 دی1387ساعت 10:58 توسط بهناز |
|
|
دیشب مامانم چند تا شاخه اکالیپتوس از یه درخت کنده بود که بکاره توی خاک تا جوانه بزنند و یه گلدون اکالیپتوس داشته باشه. به شاخه ها که نگاه میکردی بعید به نظر میرسید بتونن زنده و سبز بشند ولی مطمئنأ وقتش که بشه جوونه میزنند. داشتم فکر میکردم کاش میشد آدم ها رو هم وقتی میمیرند ولی هنوز بدنشون گرمه کاشت توی خاک تا جوونه بزنند و درخت بشند اونوقت به جای اینکه بریم بهشت زهرا و روی سنگ سرد دست بزاریم که تنها نشونه از حضور عزیزی زیر اون همه خاکه، میرفتیم زیر سایه اون درخت مینشستیم و لبخند میزدیم و فکر میکردیم درختش از خودش خوشگلتر شده ها!:) تازه هم خونه پرنده ها میشد هم به کاهش آلودگی هوا کمک میشد. کاش طراحیم خوب بود یه طرح از این فکر و تصویر که تو ذهنمه میکشیدم. پ ن :نکته جالبش اینه که حدس بزنی هر آدمی چه درختی میشه؟! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 دی1387ساعت 8:18 توسط بهناز |
|
|
از پریروز ماشین خرابه روشن نمیشه منم دیروز بعد از ظهر باید میرفتم تمرین از اونجایی که زورم میومد باز آژانس بگیرم . مثلاً محض صرفه جویی تصمیم گرفتم با مترو برم. نزدیک 1 ساعت زودتر از خونه در اومدم بعد از مقداری پیاده روی رسیدم به ایستگاه مترو همین که میخواستم بشینم روی صندلی منتظر شم تاقطار بیاد، یه خانم مسنی که کنارم بود شروع کرد به ناله کردن که خانم میشه بهم کمک کنی 30 هزار تومن پول داروی بچمه ندارم بدم و از این حرفا منم که اینجور موقعها جو گیر میشم اندازه ی اون پولی که باید میدادم آژانس تا راحت برم باشگاه رو دادم به اون خانمه وقتی سوار شدم دیدم اون خانمه داره به یه نفر دیگه همون حرفارو میزنه حتما از صبح به ۱۰۰۰تا آدم ساده مثل من این حرفارو زده بوده دیگه! از دیروز بدجوری دارم میسوزم. با اینکه همیشه تصمیم میگیرم به اینجور آدم ها کمک نکنم ولی بازم تو شرایط اینجوری تو رودرواسی گیر میکنم و کمک میکنم. کاش با آژانس میرفتم :( |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 10:25 توسط بهناز |
|
|
انسان به آرزوهایش نمی رسد بلکه به هدفهایش میرسد.هدف های واقعی که زمان و مقدارش مشخص شده باشد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 آذر1387ساعت 8:35 توسط بهناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|